سه شنبه, 29 مهر 1393
سخن روز
: خدايا، من در كلبه‌ی فقيرانه‌ی خود، چيزی دارم كه تو در عرش كبريايی‌اَت نداری. من خدايی چون تو دارم، و تو چون خود نداری.
: یا خاموش باش یا حرفی را بزن که از خاموشی بهتر است.
: با مردم چنان رفتار کنید که اگر مردید بر مردن شما بگریند و اگر زنده ماندید خواستار معاشرت با شما باشند
: هیچ انسان شکیبایی پیروزی را از دست نمی دهد اگر چه زمان به درازا بکشد
: ستیز من نبرد با تاریکیست، من برای نبرد با تاریکی شمشیر بر تاریکی نمی کشم بلکه چراغی می افروزم.
: همیشه بهترین راه رابرای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.
: حکم خدا و قضای الهی بهر حال جاری می شود. در این میان کسیکه به آن راضی باشد اجر می برد و کسی که از آن خشمگین باشد، خداوند اجرش را از بین می برد.

عرض ادب واحترام به خوبان(جدیدترین اشعار محرم و صفر)

باسلام محضرمبارک دوستان وسروران ومهمانان گرامی سایت چلچراغ ،

 

پیشاپیش فرارسیدن ایام عزاومصیبت اهل بیت عصمت وطهارت وشهادت اباعبدلله ع ویاران باوفای آنحضرت راتسلیت عرض میکنم

واشعارذیل راکه باتلاش وعنایات ویژه صدیق ارجمندم جناب اقای هادی باقری ازمداحان هل بیت  علیهم السلام ،تهیه وتنظیم شده است راتقدیم به شماخوبان مینمایم

لذا خواهشمندم بعدازاستفاده ازاشعارصلواتی جهت شادی ارواح طیبه شهدا،مومنین،وروح بلندوملکوتی امام حسین ویاران باوفایش علیهمالسلام اهدابفرمایید

باتشکرفراوان

مدیر سایت:حجت الاسلام یاسر خلیلی

*********************

حضرت عشق


اشعار حضرت رقیه س - شب سوم محرم

ای سر تو کی ای - از کجا می آیی

انگار به چشم آشنا می آیی

از گودی زیر حلق تو معلوم است

از وادی نیزه دارها می آیی....!

حاتم که ز جود شهرتی پیدا کرد

تا بر تو رسید سفره اش را تا کرد

قربان دو دست کوچکت بی بی جان

کز خلق گره های بزرگی وا کرد

........................................................

گفتم تویی بابای خوب و مهربان، زد

گفتم من چیزی نگفتم، بی امان زد

تاریک بود، چشمم جایی را نمی دید

تا دید تنهایم، رسیدو ناگهان زد

تا دستهای کوچکم روی سرم بود

با ضربه ای محکم به ساق استخوان زد

قدم فقط تا زیر زانویش می آمد

از کینه اما تا نفس تا داشت جان زد

علیرضا لک

............................................

وقتی که آمدی به برم نو ر دیده ام

گفتم که بازهم نکند خواب دیده ام

بابا منم شکوفه سیب سه ساله ات

حالا ببین چه سرخ و سیاه و رسیده ام

خیلی میان راه اذیت شدم ولی

رنج سفر به شوق وصالت کشیده ام

(تنها به شوقت این همه محنت کشیده ام)

اینرا بدان که بین تو و تازیانه ها

نام تو را به قیمت سیلی خریده ام

در بین این مسیر پر از غصه بارها

از آسمان ناقه چو باران چکیده ام

پایم سرم تمام تنم درد می کند

از بس که زجر در دل صحرا کشیده ام

کم سو شده دو چشم من از ضربه های او

حتی به زور صوت رسا را شنیده ام

از راه رفتنم تعجب نکن که من

طعم بد شکستن پهلو چشیده ام

پاهای من همه پر طاول شده ببین

خیلی به روی خار بیابان دویده ام

چادر ز عمه قرض گرفتم که زیر آن

پنهان کنم ز روی تو گوش دریده ام

بشنو تمام خواهش این پیر کودکت

من را ببر که جان تو دیگر بریده ام

****

عمه که پاسخی به سؤالم نمی دهد

آیا شبیه مادر قامت خمیده ام؟

****

پاهای من همه پر طاول شده ز بس

از ترس او میان بیابان دویده ام

محمد علی بیابانی

.................................................

شناخت چشم تر عمه این حوالی را

شناخت تک تک این قوم لا ابالی را

چقدر خون جگر خورد مرتضی شبها

ز یادشان ببرد سفره های خالی را

هنوز عمه برایم به گریه می گوید

حکایت تو و آن فصل خشکسالی را

نمی شود که دگر سمت معجرش نروی؟

به باد گفته ام این جمله ی سئوالی را

عطش به جای خودش،کعب نی به جای خودش

شکسته سنگ ملامت دل سفالی را

دلم برای رباب حزینه می سوزد

گرفته در بغلش کودک خیالی را

شبیه مادرتان زخمی ام،زمین گیرم

بگو چه چاره نمایم شکسته بالی را؟

...........................

بــا کــاروان نیــزه ســفـر می کـنم پدر

با طعنه های حرمله سـر می کـنم پدر

مانـنـد خـواهـران خـودم روی نـاقـه ها

در پیش سنگ سینه سپر می کنم پدر

از کــوچــه  نــگــاه  وقیــح  یــهــودیــان

بــا یــک لبــاس پــاره گـذر می کنم پدر

حــالا بـرو به قـصر ولی نیـمه شب تورا

بـا گــریه های خویش خبر می کنم پدر

این گریه جای خطبه کوبنده مـن است

من هم شبیه عمه خطر می کـنم پدر

بــا دیـدن جـراحــت پـیـشـانی ات دگر

از فـکـر بوسـه صــرفنــظر می کنم پدر

شـام سـیـاه زنـدگی ام را به لطــف تو

- خورشید روی نیزه- سحر می کنم پدر

امـشب اگـر که بوسه نگیرم من از لبت

در ایــن قـمــار عشق ضرر می کنم پدر

وحید قاسمی......................................

با سر رسیده ای بگو از پیکری که نیست
از مصحف ورق ورق و پرپری که نیست

شبها که سر به سردی این خاک می نهم
کو دست مهربان نوازشگری که نیست

باید برای شستن گلزخمهای تو
باشد گلاب و زمزمی و کوثری که نیست

قاری خسته تشت طلا و تنور نه !
شایسته بود شان تو را منبری که نیست

آزاد شد شریعه همان عصر واقعه
یادش به خیر ساقی آب آوری که نیست

تشخیص چشمهای تو در این شب کبود
می خواست روشنایی چشم تری که نیست

دستی کشید عمه به این پلکها و گفت :
حالا شدی شبیه همان مادری که نیست

دیروز عصر داخل بازار شامیان
معلوم شد حکایت انگشتری که نیست

***
حتی صبور قافله بی صبر می شود
با خاطرات خسته ترین دختری که نیست

یوسف رحیمی.........................................

خیلی بزرگ بود قدمهای کوچکت

دنیا فدای خشکی لب های پوپکت

سیلی اگر چه واژه ی تلخی است خوب من

اما وزید بر گل رخسار میخکت

تو خواهر گلایل و نیزه شکسته ای

هرگز مخواه اینکه بخوانند کودکت

تو در شناسنامهمگر دست برده ای

اصلا نمی خورد به سن و سال اندکت

آن روز جمله خصم به بازی گرفته شد

هرچند تیر و نیزه و نی شد عروسکت

آن روز چند لاله از آتش شکفته شد

بر تار پود دامن سرخ مشبکت

با اینکه در خیال نمی گنجد این حدیث

اما بزرگ بود قدمهای کوچکت

نادر حسینی (ساوه)..................................

بحر طویل

بند اول


کیستم من دُر دریای کرامت، ثمر نخل امامت، گل گلزار حسینم، دل و دلدار حسینم، همه شب تا به سحر عاشق بیدار حسینم، سر و جان بر کف و پیوسته خریدار حسینم، سپهم اشک و علم ناله و در شام علمدار حسینم، سند اصل اسارت که درخشیده به طومار حسینم، منم آن کودک رزمنده که بین اسرا یار حسینم، منم آن گنج که در دامن ویرانه یگانه دُر شهوار حسینم، به خدا عمة ساداتم و در شام بلا مثل عمو قبله حاجاتم و سر تا به قدم آینه‌ام وجه امام شهدا را.

بند دوّم

روز عاشور که در خیمه پدر از من مظلومه جدا شد، به رخم بوسه زد و اشک فشان رو به سوی معرکة کرب و بلا شد، سر و جان و تن پاکش همه تقدیم خدا شد، به ره دوست فدا شد، حرم الله پر از لشکر دشمن شد و چون طایر بی‌بال پریدم، گلویم تشنه و با پای پیاده به روی خار دویدم، شرر از پیرهنم شعله کشید و ز جگر آه کشیدم که سواری به سویم تاخت و با کعب سنان بر کمرم زد، به زمین خوردم و خواندم ز دل خسته خدا را.

بند سوّم

شب شد و عمه مرا برد، سوی خیمه و فردا به سوی کوفه سفر کردم و از کوفه سوی شام بلا آمدم و در وسط ره چه بلاها به سرم آمد و یک شب ز روی ناقه زمین خوردم و زهرا بغلم کرد و سرم بود روی دامن آن بانوی عصمت به دلم شعله آهی که عیان گشت سیاهی و ندانم به چه جرم و چه گناهی به جراحات جگر زخم زبانش نمکم زد، دل شب در بغل حضرت زهرا کتکم زد، پس از آن دست مرا بست و پیاده به سوی قافله آورد، چه بهتر که نگویم غم دروازه شام و کف و خاکستر و سنگ لب‌بام و ستم اهل جفا را.

بند چهارم

همه شب خون به دل و موج بلا ساحل ما شد که همین گوشة ویرانه‌سرا منزل ما شد، چه بگویم که چه دیدم، چه کشیدم، همه شب دم به دم از خواب پریدم، پس از آن زخم زبان‌ها که شنیدم، چه شبی بود که در خواب جمال پسر فاطمه دیدم، چو یکی طایر روح از قفس جسم پریدم، به لبش بوسه زدم دور سرش گشتم و از شوق به تن جامه دریدم، دو لبم روی لبش بود که ناگاه در آن نیمه شب از خواب پریدم، زدم آتش ز شرار جگرم قلب تمام اُسرا را.

بند پنجم

اشک در دیده و خون در جگر و آه به دل، سوز به جان، ناله به لب، سینه پر از شعله فریاد، زدم داد که عمه پدرم کو؟ بگو آن کس که روی دامن او بود، سرم کو؟ چه شد آن ماه که تابید در این کلبه احزان و کشید از ره احسان به سرم دست نوازش همه از ناله من آه کشیدند و به تن جامه دریدند که ناگه طبقی را که در آن صورت خورشید عیان بود نهادند به پیشم که در آن رأس منیر پدرم بود، همان گمشده قرص قمرم بود، سرشکش به بصر بود و به لب داشت همی ذکر خدا را.

بند ششم

چه فروزان قمری بود، چه فرخنده سری بود رخ از خون جبین رنگ، به پیشانی او جای یکی سنگ، لب خشک و ترک خوردة او بود کبود از اثر چوب به اشک و به پریشانی مویش که نگه کردم و دیدم اثر نیزه و شمشیر به رویش بغلش کردم و با گریه زدم بوسه به رگ‌های گلویش نگهش کردم و دیدم دو لبش در حرکت بود به من گفت عزیز دلم اینقدر به رخ اشک میفشان و مزن شعله ز اشک بصرت بر جگرم، آمده‌‌ام تا که تو را هم ببرم، از پدر این راز شنیدم ز دل سوخته یک «یا ابتا» گفتم و پروازکنان سوی جنان رفتم و دیدم عمو عباس و علی‌اکبرِ فرخنده لقا را.

بند هفتم

حال در شام بوَد تربتِ من کعبه حاجات، همه خلق به گرد حرمم گرم مناجات بیایید که اینجاست، پس از تربت زینب حرم عمه سادات، همانا به کنار حرم کوچک من اشک فشانید، به یاد رخ نیلی شده‌ام، روضه بخوانید به جان پدرم دور مزار من مظلومه بگردید و بدانید که با سن کمم مادر غمخوار شمایم، نه در این عالم دنیا که به فردای قیامت به حضور پدرم یار شمایم، همه جا روشنی چشم گهربار شمایم، همه ریزید چو «میثم» ز غمم اشک که گیرم همه جا دست شما



استاد غلامرضا سازگار

ابر هی در صورت مهتاب بازی می کند

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند

لب ز چوب بی حیای خیزران پاره شده

مثل آن ماهی که با قلّاب بازی می کند

گفته ام با بچه ها بابای من می آید و

دامن من را پراز اسباب بازی می کند

آسمان دیده که هرشب تا دم صبحی رباب

با علی اصغرش در خواب بازی می کند

عمه گفته قحطی آب است تا پایان راه

پس چرا آن مرد دارد آب بازی می کند؟؟؟

من اگر دردانه ات هستم به جای من چرا

باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند؟؟؟

مهدی رحیمی

پلکی مزن که چشم ترت درد میکند

پر وا مکن که بال و پرت درد میکند

میدانم اینکه بعد تماشای اکبرت

زخمی که بود بر جگرت درد می کند

با من بگو که داغ برادر چه کار کرد

آیا هنوز هم کمرت درد میکند

مانند چوب خواهش بوسه نمیکنم

آخر لبان خشک و ترت درد میکند

لبهای تو کبود تر از روی مادراست

یعنی که سینه پدرت درد میکند

می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت

یادم نبود زخم سرت درد میکند

کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو

از حجمه های سنگ سرت درد میکند

اشعار شب دوم محرم

بـــــار بگشـــــایید اینجـــــــا کربلاست
آب و خاکـــش با دل و جان آشنــاست

............................................

اینجا نسیم می وزد، این بوی سیب چیست؟
این سرزمین تیره و گرم ،ای غریب چیست؟


بی اختیار باز دلم شور می زند
روی لبت ترنم امن یجیب چیست؟

مادر مرا سپرده به تو جان مادرم
آوارگی و یا که اسیری نصیب چیست؟


شاید رباب بشنود آرام تر بگو
آن تیرهای چله نشین عجیب چیست؟


از دور تیغ و خنجرشان برق می زند
معلوم شد که معنی شیب الخضیب چیست

حسن لطفی

آسمان در نظرم تیره وتار است حسین

هرطرف می نگرم بوته خار است حسین

تا رسیدیم اخا تشنگیم افزون شد

این عطش حاصل نفرین بهار است حسین

آن سیاهی که نمایان شده نخلستان نیست

پس چرا دشت پر از نیزه سوار است حسین!

خنده حرمله در دشت طنین افکنده

به گمانم که پی صید شکار است حسین

کوفیان شهره غارت گری و تاراجند

حتم دارم که دگر آخر کار است حسین..

وحید قاسمی  .........................................

اشعار شب اول محرم حضرت مسلم ع

در کارگاه تیر سه شعبه بهم رسید

لبخند های حرمله با ناله های من

تیری گرفته بود به دستش که تا هنوز

می لرزد از بزرگی آن دست و پای من

اینجا هزار حرمله چشم انتظار توست

آقا برای آمدنت کم شتاب کن

رحمی به روز من نه به روی رقیه کن

فکری به حال من نه به فکر رباب کن

................................................

دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین
آییـنه صــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانه زنــگار شد حسین
دیدم که دست بیعتشان بین آستین
باسحرسکه های طلا مار شدحسین
درسبزه ها به جای طراوت تنفراست
هربره ای که خوردازآن هارشد حسین
اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند
زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین
مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی
اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین
حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند
مسلم به جرم عشق توبردارشدحسین
راس بریده ام سر یک میخ آهنین

سر گرمی جماعت بازار شد حسین
دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان
چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین
سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها
قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین
آب از سرمن و تو واکبر گذشته است
زینب به بند غصه گرفتار شد حسین
راه اسیر کردن اهـل و عیال تان
با خنده های حرمله هموارشدحسین

****

این خلق نابکار به ما پشت پا زدند
در ابتدای راه، حقیرانه جا زدند

ما را به چند کیسه ی درهم فروختند
مولا میا به کوفه،که قید تو را زدند

از پشت بام بر سر این پیک نامه بر
با خنده سنگ های زمخت جفا زدند

هرسنگشان دقیق به لب می خورد حسین
از آن هزار سنگ،یکی را خطا زدند!؟

آن هم که خورد گوشه ی پیشانیم،ولی
با قصد امتحان به جبین شما زدند

تا روی میخ جلوه نمایی کند سرم
از خون به گیسوان سپیدم حنا زدند

افتادم از بلندی و غضروف های من
با لحن جانگداز، شما را صدا زدند

اما سه هفته بعد شنیدم ز روی دار
طبل شروع غائله ی کربلا زدند

وحید قاسمی

............................................

صبح شد یک طرف سرم افتاد

یک طرف نیز پیکرم افتاد

از روی پشت بام افتادم

با علیک السلام افتادم

بدن من شکست خوشحالم

سر راهت نشست خوشحالم

بی سبب نیست اینکه خوشحالم

زن و بچه نبود دنبالم

آی مردم سپاه بی نفرم

صبح خالی نبود دورو برم

حرفی از زخم با پرم مزنید

این همه سنگ بر سرم مزنید

آی مردم گناه من عشق است

بهترین اشتباه من عشق است

آی مردم کمی حیا بد نیست

بی وفاها کمی وفا بد نیست

سنگ خوردم شکست گونه ی من

غصه خوردم شکست روزه ی من

نفسم را اسیر کردم و بعد

وسط کوچه گیر کردم و بعد .....

کوچه هایی که تنگ و باریکند

روز هم چون شبند تاریکند

بدی کوچه های تنگ این است

می شود هر طرف رهت را بست

مثلا کوچه ای که زهرا رفت

از تنش تازیانه بالا رفت

مثل این مردمی که بی عارند

مثل اینها مدینه بسیارند

مثل اینها مدینه هم بودند

دور بیت الحزینه هم بودند

تو نبودی مدینه را گفتی ؟

قصه ی داغ سینه را گفتی ؟

تو نگفتی خوشیم مادر بود

مادرم دختر پیمبر بود ؟

تو نگفتی صداش میلرزید

پدرم تا که کوچه را میدید ؟

تو نگفتی هنوز غمگینی

فکر پرتاب دست سنگینی ؟

تو نگفتی نگات پژمرده

مادرت بارها زمین خورده؟

من که کوچه نشین شدم مردم

یا که نقش زمین شدم مردم

کوچه بود و زمان چیدن بود

به خداوند فاطمه س زن بود

جان به راه حسین میبازم

تا کند مادر حسن نازم

لطیفیان

........................................

کاش از آمدن کوفه حذر می کردی
از پی دفع خطر ترک سفر می کردی

زیر شمشیرم و از پرده دل می گویم
کاش آهنگ سفر جای دگر می کردی

چاک می کرد به تن پیرهن صبر ایوب
گر از این شهر پر از فتنه گذر میکردی

آب در دست من آغشته به خون می گردد
کاش می دیدی و احساس خطر می کردی

روز پیش نظرت تیره تر از شب می شد
گر بر احوال من خسته نظر می کردی

پاره پاره بدنم گر ز ستم می دیدی
جاری از دیده خود خون جگر می کردی

قبل از آنی که شود کشته جوانت ای کاش
دیده را محو تماشای پسر می کردی

کاش از واقعه حرمله و تیر و گلو
مادر غمزده اش را تو خبر می کردی

ذکر روز و شب ((ژولیده)) بود بهر تو این
کاش از آمدن کوفه حذر میکردی

ژولیده نیشابوری


اضافه کردن نظر


کد امنیتی تازه کردن